تبليغاتX
ماه دوازدهم
ماه دوازدهم
شوق وصال جانان....
             

چقدر روزها دیر سپری میشود و من خسته و چشم به راه آمدنت تمام صحر اها را جستجو می کنم  وقتی پرنده دل گرفتار قفس می شود ، وقتی دلت می گیرد ، تنها یک نفر است که حرف دلت را میفهمد . او چقدر به تو نزدیک است و تو چقدر از او دور !

ای مهربانترین برای تو می نویسم ! سالهاست که دشت های انتظار را طی می کنم تا ردی پایی از تو بیابم . د شت های انتظار و بیابان های جدایی  را، وبرای آمدنت نه فقط من بلکه همه خیل عاشقانت نماز باران می خوانند و دعا می کنند  .

وقتی به نجوای ستارگان گوش فرا دادم : شنیدم که می گفتند :« تا زمانی که در نماز باران فقط به خاطر نجات خودشان دعا می کنند ، باران نخواهد آمد . »  دلم گرفت . یعنی من تو را به خاطر خودم می خواستم ؟ یعنی تمام سختی های را که برای رسیدن به تو پشت سر گذاشتم ، بیهوده بود ؟

مولای من ، سالهاست خانه دلم را غبار روبی نکرده ام . سالهاست که در میان صفای دل و مروه عشق میدوم تا به زمزم دیدار تو سیراب گردم . سالهاست که منای من ، قربانگاه تمام نا امیدی ها شده است . سالهاست که با یاد تو طواف خانه دل را به جا می آورم . هر کجا که گفتند آنجا عرفات توست در نوردیدم ، اما نشانی از تو نیافتم .  وقتی غروب های جمعه فرا می رسد دلتنگم  ، اما باز هم برای جمعه ای دیگر به انتظار می نشیم به امید آمدنت مولا جان .  

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 7:20 |