![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ماه دوازدهم
شوق وصال جانان....
چقدر روزها دیر سپری میشود و من خسته و چشم به راه آمدنت تمام صحر اها را جستجو می کنم وقتی پرنده دل گرفتار قفس می شود ، وقتی دلت می گیرد ، تنها یک نفر است که حرف دلت را میفهمد . او چقدر به تو نزدیک است و تو چقدر از او دور ! ای مهربانترین برای تو می نویسم ! سالهاست که دشت های انتظار را طی می کنم تا ردی پایی از تو بیابم . د شت های انتظار و بیابان های جدایی را، وبرای آمدنت نه فقط من بلکه همه خیل عاشقانت نماز باران می خوانند و دعا می کنند . وقتی به نجوای ستارگان گوش فرا دادم : شنیدم که می گفتند :« تا زمانی که در نماز باران فقط به خاطر نجات خودشان دعا می کنند ، باران نخواهد آمد . » دلم گرفت . یعنی من تو را به خاطر خودم می خواستم ؟ یعنی تمام سختی های را که برای رسیدن به تو پشت سر گذاشتم ، بیهوده بود ؟ مولای من ، سالهاست خانه دلم را غبار روبی نکرده ام . سالهاست که در میان صفای دل و مروه عشق میدوم تا به زمزم دیدار تو سیراب گردم . سالهاست که منای من ، قربانگاه تمام نا امیدی ها شده است . سالهاست که با یاد تو طواف خانه دل را به جا می آورم . هر کجا که گفتند آنجا عرفات توست در نوردیدم ، اما نشانی از تو نیافتم . وقتی غروب های جمعه فرا می رسد دلتنگم ، اما باز هم برای جمعه ای دیگر به انتظار می نشیم به امید آمدنت مولا جان .
|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 7:20
ولی ای کاش که می آمدی ای یار......
ظهور ای آفتاب شهر ولایت ، ظهور کن بایک نگاه ، قلب مرا غرق نور کن در کوچه های خلوت شب رهگذر تویی امشب به حق یاس شکسته ، عبور کن عمری حدیث روی تو از گل شنیده ام آقا بیا و غربت ما را مرور کن در انتظار سرخ تو جانم به لب رسید یک لحظه جلوه کن ، و مرا هم صبور کن ای آخرین بهار تو پاییز سرد را با عطر آشنای خود از شهر ، دورکن غیبت بس از در شب تردید ، صحبتی از فصل سبز آمدنت – از حضور کن « ساحل » کنار شب وداع کرد ای آفتاب شهر ولایت ظهور کن
شاعر : قاسم بای
|+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 8:56
تو هنوز هم نمی خواهی دستش را بگیری
وقتی تمام زندگی ات را به دیگری بخشیده ای که حاضر نیست ذره ای به تو ببخشد، وقتی تمام لبخندهایت را به گریه ها و خنده های عروسکی قرض داده ای ، وقتی نگاه بلندت را به بستن چشم هایت در تاریکی سپرده ای ، وقتی که دستانت را از دستانش می کشی وقتی که به دستگیری اش نیازمندی، و گوشهایت را می گیری ، محکم ، و نمی خواهی صدایش را بشنوی ، باز هم می خواهی او بیاید ؟؟.... او .... همان که بیش از آنکه تو منتظرش باشی او منتظر توست ... با همه بی لیاقتی ات منتظر تا بلند شوی و دستت را بگیرد و از این مرداب با همه لجن هایش نجاتت دهد ... و تو هنوز ساعت ها پشت ویترین مغازه ها می ایستی و می خواهی یک مدل زیبا پیدا کنی ، مدلی که شاید اصلا نخواهی بخری .... مدلی که اصلا شاید پیدا نشود ... و تو هنوز ساعت ها پشت تلفن با کسی حرف می زنی که اصلا برایت مهم نیست ، بی آنکه هوس کنی یک بار صدایش کنی ... تو هنوز هم که هنوز هست چشمت را بر این حقایق و بر حقیقت بزرگ عالم بسته ای ... سنگ انتظار را برسینه می زنی ، و در زبان به زاری می افتی - اگر بیفتی - که بیا ... بیا من منتظرم ... اما در دل به همین لجنزار دلخوش کرده ای و نمی خواهی بیاید ... از ته دل نمی خواهی بیاید که مبادا تو را از این رویای هزار ساله ات و از این مردابی که خیال می کنی بهشت است نجات دهد... مهدی هنوز هم غریب است ، این غریبه سالهاست منتظر توست ... و تو هنوز هم نمی خواهی دستش را بگیری ؟؟!!! |+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:40
باز بوی جمعه می آید ...
باز دلم هواي جمعه كرده است ... هواي انتظار يار ، باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا خورشيد عدالت از پشت ابر غيبت ظهور كند و هزاران ديده مشتاق را به نور قامت رعنايش منوّر كند ... باز به دور دست ها مي نگرم تا صداي شيهه اسبِ آن تك سوار عشق به گوش رسد .... دلم تنگ توست اي سوار انتظار ! دلم تنگ ارامش است و آرامش يعني آمدن روياي انسان هاي مشتاق و شيدا . آرامش يعني حضور . باز دلم هواي جمعه كرده است . جمعه حضور ... و زمزمه هميشگي دلهاي منتظرت باز بر لبها جاري است ... دل به داغ بي كسي دچار شد نيامدي ... چشم ماه و آفتاب تار شد نيامدي ... سنگهاي سرزمين من در انتظار تو نيامدي ... اي بلندتر زکاش و دورتر زکاشکي نيامدي ... عمر انتظار ما حکايت ظهور تو نيامدي ... |+| نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 16:5
|