تبليغاتX
ماه دوازدهم
ماه دوازدهم
حرف های دلتنگی

 

 

 

 

مهدی جان ، روزهای بی شماری است که چشم به راه فصل سبز آمدنت نشسته ام ،  تا بیایی با جلوه ای از جمال محمد ( ص)، در حالی که ذوالفقار علی  به دست داری  و سرود « انا المهدی » سر می دهی ، برای برقرای عدل در جهانی که تشنه عدالت توست ، بیا و باران عدالت را بر تن خشکیده این زمین بباران و آه مظلومان را بستان ، انتقام خون حسین ( ع) و یارانش را و انتقام خون ،  شش ماه اصغر را و انتقام همه کشتگان و مصیبت کشان دشت کربلا را که در غمشان اشک نه خون گریه می کنی و انتقام ضجر ها مادرت زهرا ( س ) و مصیبت های علی( ع ) را بگیر .

مولای من

بیا و منتظران چشم به افق دوخته ات را ببین و اشک های بیآلایش شان را که از چشمه سار دلشان در گودی چشمانشان نشسته است و آوای ندبه هاشان در هر صبح جمعه نظاره گر باش و زمزه « ایاک نعبد و ایاک نستعینشان»  را  در دانه دانه تسبیحشان ببین همه چشم به راهت نشسته اند ، چشمان منتظرمان به کدامین سو بنگرد و بدنبالت بگردد ، زمانی که ستارها نیز رد گامهایت را گم کرده اند ، آقایمان بیا و فصل شکفتنمان در پاییز انتظار باش .. ..........

 

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:34 |

یوسف زهرا بیا

 

 

 

 

 

سلام يوسف زهرا

 

كاش مي رسيد اون روزي كه همه دنيا و زندگي مون وقف تو بود .

كاش مي رسيد اون روزي كه از ميون همه گل ها ما فقط گل نرگس تو گلدون دلمون بود .

يوسف زهرا انتظار دشوار است بيا كه چشم به راهت نشسته ايم .

 

 

 

براي آمدنت انتظار كافي نيست

دعا و اشك و دلي بيقرار كافي نيست

خودت دعا كن اي نازنين كه بر گردي

دعاي اين همه شب زنده دار كافي نيست

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 1:1 |

ولی ای کاش که می آمدی ای یار......

 

 

 

 

 

ظهور

ای آفتاب شهر ولایت ، ظهور کن

بایک نگاه ، قلب مرا غرق نور کن

در کوچه های خلوت شب رهگذر تویی

امشب به حق یاس شکسته ، عبور کن

عمری حدیث روی تو از گل شنیده ام

آقا بیا و غربت ما را مرور کن

در انتظار سرخ تو جانم به لب رسید

یک لحظه جلوه کن ، و مرا هم صبور کن

ای آخرین بهار تو پاییز سرد را

با عطر آشنای خود از شهر ، دورکن

غیبت بس از در شب تردید ، صحبتی

از فصل سبز آمدنت – از حضور کن

« ساحل » کنار شب وداع کرد

ای آفتاب شهر ولایت ظهور کن

 

 

 شاعر : قاسم بای

 

 

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 8:56 |

تو هنوز هم نمی خواهی دستش را بگیری

 

 

 

 

 

وقتی تمام زندگی ات را به دیگری بخشیده ای که حاضر نیست ذره ای به تو ببخشد،

وقتی تمام لبخندهایت را به گریه ها و خنده های عروسکی قرض داده ای ،

وقتی نگاه بلندت را به بستن چشم هایت در تاریکی سپرده ای ،

وقتی که دستانت را از دستانش می کشی وقتی که به دستگیری اش نیازمندی،

و گوشهایت را می گیری ، محکم ، و نمی خواهی صدایش را بشنوی ،

باز هم می خواهی او بیاید ؟؟....

او ....

همان که بیش از آنکه تو منتظرش باشی او منتظر توست ...

با همه بی لیاقتی ات منتظر تا بلند شوی و دستت را بگیرد  و از این مرداب با همه لجن هایش نجاتت دهد ...

و تو هنوز ساعت ها پشت ویترین مغازه ها می ایستی و می خواهی یک مدل زیبا پیدا کنی ، مدلی که شاید اصلا نخواهی بخری .... مدلی که اصلا شاید پیدا نشود ...

و تو هنوز ساعت ها پشت تلفن با کسی حرف می زنی که اصلا برایت مهم نیست ، بی آنکه هوس کنی یک بار صدایش کنی ...

تو هنوز هم که هنوز هست چشمت را بر این حقایق و بر حقیقت بزرگ عالم بسته ای ...

سنگ انتظار را برسینه می زنی ، و در زبان به زاری می افتی - اگر بیفتی - که بیا ... بیا من منتظرم ...

اما در دل به همین لجنزار دلخوش کرده ای و نمی خواهی بیاید ... از ته دل نمی خواهی بیاید که مبادا تو را از این رویای هزار ساله ات و از این مردابی که خیال می کنی بهشت است نجات دهد...

مهدی هنوز هم غریب است ،

این غریبه سالهاست منتظر توست ...

و تو هنوز هم نمی خواهی دستش را بگیری ؟؟!!!

|+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:40 |

باز بوی جمعه می آید ...

 

باز دلم هواي جمعه كرده است ...

هواي انتظار يار ،

باز پشت پنجره انتظار نشسته ام تا خورشيد عدالت از پشت ابر غيبت ظهور كند و هزاران ديده مشتاق را به نور قامت رعنايش منوّر كند ...

باز به دور دست ها مي نگرم تا صداي شيهه اسبِ آن تك سوار عشق به گوش رسد ....

دلم تنگ توست اي سوار انتظار !

دلم تنگ ارامش است

و آرامش يعني آمدن روياي انسان هاي مشتاق و شيدا .

آرامش يعني حضور .

 

باز دلم هواي جمعه كرده است .

                                جمعه حضور ...

و زمزمه هميشگي دلهاي منتظرت

باز بر لبها جاري است ...

         دل به داغ بي كسي دچار شد

                                               نيامدي ...

               چشم ماه و آفتاب تار شد

                                              نيامدي ...

                        سنگهاي سرزمين من در انتظار تو
                                     زير سم اسبها غبار شد

                                     نيامدي ...

اي بلندتر زکاش و دورتر زکاشکي
        
  روزهاي رفته بيشمار شد

                                      نيامدي ...

 

عمر انتظار ما حکايت ظهور تو
                      قصه بلند روزگار شد  

                                        نيامدي ...

|+| نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 16:5 |