![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ماه دوازدهم
قیامت عظما
این لحظه ها قیامت عظمای چیستند ؟! چون آیه های واقعه هستند و نیستند این لحظه ها که بی تو سراسیمه می دوند ای کاش این دقایق آخر بایستند یا لااقل برای کسی بازگو کنند چشمان بی قرار که را مینگریستند این چرخ چرخ های مداوم برای کیست ؟ تب دار می وزند ، مگر شعله زیستند تب دار می وزند ، سراسیمه می وزند در جست و جوی روشن چشمان کیستند ؟ یک روز سرد جمعه دیگر بدون تو ای کاش این دقایق بی تو بایستند .....! شاعر : مریم سقلا طونی |+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 18:51
داغ بی کسی
دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی سنگ های سر زمین من در انتظار تو زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی ای بلندتر زکاش و دورتر ز کاشکی روزهای رفته بی شمار شد نیامدی چون عصای موریانه خورده دست های من زیر بار درد تار و مار شد نیامدی عمر انتظار ما حکایت ظهور تو قصه بلند روزگار شد نیامدی |+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 9:41
جستجو
تا کی شبیه سایه تو را جستجو کنیم تا کی بهار آیینه را آرزو کنیم تا کی کنار شیشه شب ، با زبان اشک اندوه تلخ پنجره را بازگو کنیم یا رد هوای سرد مصلای انتظار بر کعبه ی خیال نگاه تو ، رو کنیم عمری سکوت ، همدم شب های سرد ماست چون آیینه ، بیا نفسی گفتگو کنیم ما در پی نماز شهادت نشسته ایم حالا اذان بگو ، همه خون وضو کنیم ای آخرین مسافر آیینه ها بگو تا کی شبیه سایه تو را جستجو کنیم ؟ شاعر : قاسم بای
|+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 20:12
گفتم فقیری یا ثروتمند ؟
گفت : فقيرم . گفتند : نيستي . گفت : فقيرم ! باوركنيد . گفتند : نه ! نيستي . گفت : شما از حال و روز من خبر نداريد . و حال و روزش را تعريف كرد. گفت كه چقدر دستهايش خالي است و چه سختي هايي شب و روز مي كشد . ولي امام هنوز نگاهش مي كردند. گفت : بخدا قسم كه چيزي ندارم . گفتند : صد دينار اگر به تو بدهم حاضري بروي و همه جا بگويي از ما متنفري؟ از ما فرزندان محمد (ص). گفت : نه ! بخدا قسم نه . - « هزار دينار؟ » - نه ! بخدا قسم نه . - دهها هزار ؟ - نه ! باز دوستتان خواهم داشت . - گفتند : چطوري مي گويي فقيري ، وقتي چيزي داري كه به اين قيمت گزاف هم نمي فروشي ؟ « چطور مي گويي فقيري وقتي كالاي عشق به ما در دارايي تو هست ؟»
پ.ن: ترجمهاي آزاد از امالي شيخ صدوق ، ج 7 ، ص 147/ به قلم فاطمه شهيدي |+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 14:43
شبها هزار ساله شدند و نیامدی
ماه که ای ؟ ستاره شبهای کیستی ؟ مجنون هر شب و لیلای کیستی ؟ شب ها هزار ساله شدند و نیامدی ای ماه ! در کمین تمکاشای کیستی ؟ تنهایی سه کنج کدامین سه شنبه ای نی ناله های جمعه شب نای کیستی ؟ ای ناگهان زمین ! خیمه ات کجاست ؟ بخت بلند و روشن فردای کیستی ؟ راه کدام دشت به شهر تو می رسد چاد نشین خلوت صحرای کیستی ؟ ای خسته از تمدن این شهر سوت و کور دنبال سوز دشتی و آوای کیستی ؟ شاعر : مریم سقلا طونی
|+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 6:38
شوق وصال جانان....
چقدر روزها دیر سپری میشود و من خسته و چشم به راه آمدنت تمام صحر اها را جستجو می کنم وقتی پرنده دل گرفتار قفس می شود ، وقتی دلت می گیرد ، تنها یک نفر است که حرف دلت را میفهمد . او چقدر به تو نزدیک است و تو چقدر از او دور ! ای مهربانترین برای تو می نویسم ! سالهاست که دشت های انتظار را طی می کنم تا ردی پایی از تو بیابم . د شت های انتظار و بیابان های جدایی را، وبرای آمدنت نه فقط من بلکه همه خیل عاشقانت نماز باران می خوانند و دعا می کنند . وقتی به نجوای ستارگان گوش فرا دادم : شنیدم که می گفتند :« تا زمانی که در نماز باران فقط به خاطر نجات خودشان دعا می کنند ، باران نخواهد آمد . » دلم گرفت . یعنی من تو را به خاطر خودم می خواستم ؟ یعنی تمام سختی های را که برای رسیدن به تو پشت سر گذاشتم ، بیهوده بود ؟ مولای من ، سالهاست خانه دلم را غبار روبی نکرده ام . سالهاست که در میان صفای دل و مروه عشق میدوم تا به زمزم دیدار تو سیراب گردم . سالهاست که منای من ، قربانگاه تمام نا امیدی ها شده است . سالهاست که با یاد تو طواف خانه دل را به جا می آورم . هر کجا که گفتند آنجا عرفات توست در نوردیدم ، اما نشانی از تو نیافتم . وقتی غروب های جمعه فرا می رسد دلتنگم ، اما باز هم برای جمعه ای دیگر به انتظار می نشیم به امید آمدنت مولا جان .
|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 7:20
محض یار مهربان
سلام آقای من میلاد امام جواد علیه السلام به پیشگاه امام زمان و شما دوستان عزیز تبریک عرض میکنم . جمعه های انتظار می گذرد اما تو هنوزنیامده ای آقای من بیا که منتظریم ...... گل همیشه بهار من چرا نمی آیی گره افتاده به کارم چرا نمی آیی بیا که شوق وصلت نهایت عشق است نشان عشق تو دارم چرا نمی آیی بهار عمر من منتظر ، خزان گشته به فصل تیره و تارم چرا نمی آیی گل معطر گلزار مرتضی مهدی به باغ حسن تو خارم چرا نمی آیی برای دیدن خال رخت همی گویم دگر نمانده قرارم چرا نمی آیی
|+| نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 13:30
حرف های دلتنگی
مهدی جان ، روزهای بی شماری است که چشم به راه فصل سبز آمدنت نشسته ام ، تا بیایی با جلوه ای از جمال محمد ( ص)، در حالی که ذوالفقار علی به دست داری و سرود « انا المهدی » سر می دهی ، برای برقرای عدل در جهانی که تشنه عدالت توست ، بیا و باران عدالت را بر تن خشکیده این زمین بباران و آه مظلومان را بستان ، انتقام خون حسین ( ع) و یارانش را و انتقام خون ، شش ماه اصغر را و انتقام همه کشتگان و مصیبت کشان دشت کربلا را که در غمشان اشک نه خون گریه می کنی و انتقام ضجر ها مادرت زهرا ( س ) و مصیبت های علی( ع ) را بگیر . مولای من بیا و منتظران چشم به افق دوخته ات را ببین و اشک های بیآلایش شان را که از چشمه سار دلشان در گودی چشمانشان نشسته است و آوای ندبه هاشان در هر صبح جمعه نظاره گر باش و زمزه « ایاک نعبد و ایاک نستعینشان» را در دانه دانه تسبیحشان ببین همه چشم به راهت نشسته اند ، چشمان منتظرمان به کدامین سو بنگرد و بدنبالت بگردد ، زمانی که ستارها نیز رد گامهایت را گم کرده اند ، آقایمان بیا و فصل شکفتنمان در پاییز انتظار باش .. .......... |+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:34
یوسف زهرا بیا
سلام يوسف زهرا كاش مي رسيد اون روزي كه همه دنيا و زندگي مون وقف تو بود . كاش مي رسيد اون روزي كه از ميون همه گل ها ما فقط گل نرگس تو گلدون دلمون بود . يوسف زهرا انتظار دشوار است بيا كه چشم به راهت نشسته ايم .
دعا و اشك و دلي بيقرار كافي نيست خودت دعا كن اي نازنين كه بر گردي دعاي اين همه شب زنده دار كافي نيست
|+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 1:1
ولی ای کاش که می آمدی ای یار......
ظهور ای آفتاب شهر ولایت ، ظهور کن بایک نگاه ، قلب مرا غرق نور کن در کوچه های خلوت شب رهگذر تویی امشب به حق یاس شکسته ، عبور کن عمری حدیث روی تو از گل شنیده ام آقا بیا و غربت ما را مرور کن در انتظار سرخ تو جانم به لب رسید یک لحظه جلوه کن ، و مرا هم صبور کن ای آخرین بهار تو پاییز سرد را با عطر آشنای خود از شهر ، دورکن غیبت بس از در شب تردید ، صحبتی از فصل سبز آمدنت – از حضور کن « ساحل » کنار شب وداع کرد ای آفتاب شهر ولایت ظهور کن
شاعر : قاسم بای
|+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 8:56
|