تبليغاتX
ماه دوازدهم
ماه دوازدهم
گفتم فقیری یا ثروتمند ؟

گفت : فقيرم .

گفتند : نيستي .

گفت : فقيرم ! باوركنيد .

گفتند : نه ! نيستي .

گفت : شما از حال و روز من خبر نداريد .

و حال و روزش را تعريف كرد. گفت كه چقدر دستهايش خالي است و چه سختي هايي شب و روز مي كشد .

ولي امام هنوز نگاهش مي كردند.

گفت : بخدا قسم كه چيزي ندارم .

گفتند : صد دينار اگر به تو بدهم حاضري بروي و همه جا بگويي از ما متنفري؟ از ما فرزندان محمد (ص).

گفت : نه ! بخدا قسم نه .

- « هزار دينار؟ »

- نه ! بخدا قسم نه .

- دهها هزار ؟

- نه ! باز دوستتان خواهم داشت .

- گفتند : چطوري مي گويي فقيري ، وقتي چيزي داري كه به اين قيمت گزاف هم نمي فروشي ؟

« چطور مي گويي فقيري وقتي كالاي عشق به ما در دارايي تو هست ؟»


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 14:43 |

ناگهان چقدر زود دیر میشود......

 

حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می کنی: 

            وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

     چقدر زود

                دیر می شود !

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 6:38 |

شوق وصال جانان....
             

 

         پروانه ام در آتش    پیوسته بال دارم

 من تشنه ام به عشقش    شوق وصال دارم

             بر من بتاب خورشید   من بی توام سیا هی

                  دریاتری  ز دریا    من تشنه تر زماهی

             دور از شب سیاهم    ای ماه من نشستی

                من چون کویر عورم    باران من تو هستی ...

 

شعر : استاد هاشمی زاده

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 7:20 |

محض یار مهربان

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام آقای من

 

 

میلاد امام جواد علیه السلام به پیشگاه امام زمان و شما دوستان عزیز تبریک عرض میکنم .

 

جمعه های انتظار می گذرد اما تو هنوزنیامده ای آقای من بیا که منتظریم ......

 

گل همیشه بهار من چرا نمی آیی

گره افتاده به کارم چرا نمی آیی

بیا که شوق وصلت نهایت عشق است

نشان عشق تو دارم چرا نمی آیی

بهار عمر من منتظر ، خزان گشته

به فصل تیره و تارم چرا نمی آیی

گل معطر گلزار مرتضی مهدی

به باغ حسن تو خارم چرا نمی آیی

برای دیدن خال رخت همی گویم

دگر نمانده قرارم چرا نمی آیی

|+| نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 13:30 |

روزگار اشک و انتظار

 

چقدر دیر می رود روزهای بی تو بودن،

روزگار اشک و انتظار،

 

دل بی قرار

عقل سرگردان

من حیران

و همه هنوز بر فراز کوه خضر به تماشای طلوع جمعه ات نشسته ایم .

امروز نه هزار و صد و هفتادمین روزی است که ما به انتظارت نشسته ایم . دل ، عقل و من .

و اگر به ساعت بخواهیم بشماریم می شود : دویست و بیست هزار و هشتاد ساعت ...

منظورم از ساعت ، فقط یک ساعت نیست . منظورم یک ساعت انتظار است ....

چه روزگار درازی است ، روزگار اشک و انتظار.

 

شب یعنی از یک غروب تا یک طلوع با مهتاب و ستاره همدم شدن .

روز یعنی از یک طلوع تا یک غروب با خورشید نجوا کردن.

و انتظار یعنی بی قرار طلوعی بعد از غروب،

چه روزگار سیاهی است ، روزگار اشک و انتظار.

 

قلم می خواست از تنهایی بنویسد ،

اما دل دست به قلم برداشت و یادت را

یا نه ؛ « نامت » را بر صفحه سفید کاغذ نوشت ،

مهدی .....

چه روزگار غریبی است ، روزگار اشک و انتظار.

 

 

برگرفته از وبلاگ شوق وصال

|+| نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 17:16 |

میلاد حضرت زینب (س)

 

 

 

سلام

 ميلاد حضرت زينب(س) را به همه شيعيان عزيز و به پيشگاه حضرت وليعصر تبريك عرض مينمايم .

روز پرستار را به همه پرستاران مهربان تبريك عرض ميكنم .

تقدیم به همه پرستاران که فرشته های آسمانی هستند .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 23:34 |

یوسف زهرا بیا

 

 

 

 

 

سلام يوسف زهرا

 

كاش مي رسيد اون روزي كه همه دنيا و زندگي مون وقف تو بود .

كاش مي رسيد اون روزي كه از ميون همه گل ها ما فقط گل نرگس تو گلدون دلمون بود .

يوسف زهرا انتظار دشوار است بيا كه چشم به راهت نشسته ايم .

 

 

خبر آمد خبري در راه است

سرخوش آن دل كه از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد شايد

پرده از چهره گشايد شايد

دست افشان پاي كوبان ميروم

بر در سلطان خوبان مي روم

مروم بار دگر مستم كند

بي سرو بي پا و بي دستم كند

 

 برای دیدن وبلاگ  پادشاه عالم اینجا کلیک کنید

می گوید من پادشاه نیسنم اما است

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 1:1 |

حرف های این جمعه...

 

سلام مولاي من ...

مدت هاست كه جمكرانت را نديده ام ...

 خيلي دوست دارم بيايم و براي آمدنت دست به دعا بردارم

اما گرفتاري هاي دنيا مجالي براي آمدن برايم نگذاشت ، شايد هم توفيق آن را نداشتم .....

آقا جان جمعه ديگري آمد و من چشم انتظار ظهورت بودم اما نيامدي ....

و باز قصه انتظار ادامه دارد ،

تا جمعه­اي ­ديگر ...

باز دلتنگ توام و براي آمدنت به انتظار نشسته ام پس بيا.....

 

براي آمدنت انتظار كافي نيست

دعا و اشك و دلي بيقرار كافي نيست

خودت دعا كن اي نازنين كه بر گردي

دعاي اين همه شب زنده دار كافي نيست

|+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 22:21 |

ولی ای کاش که می آمدی ای یار......

 

 

 

 

 

جمعه ها می گذرد ،

              بوی تو می آید ...

ولی ای کاش که می آمدی یار !

پریشان شده ام ،

               از غم تو ،

دل به غیرت بسته و از تو ،

                              غافل و ناسی شده ام ...

کاش که می آمدی ای یار

دست نا اهل مرا ،

                   سفت در دست خودتت می دادی

                                 و من آن لحظه زفرط شادی

                                   پر پرواز به خود می دیدم ...

ولی ای کاش که می شد که ببینم ،

رخ زیبای تو را

              یوسف من ....

جمعه ها می گذرد ،

                    بوی ظهورت می آید ...

و دگر بار ندبه ات

               زمزمه خواهم کرد ،

                                   به امیدی که بیایی ...

روشن زآيه هاي خدا مي شود زمين

                               در برق ذوالفقار سواري كه مي رسد ...

 

|+| نوشته شده توسط منتظر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 8:56 |

تو هنوز هم نمی خواهی دستش را بگیری

 

 

 

 

 

وقتی تمام زندگی ات را به دیگری بخشیده ای که حاضر نیست ذره ای به تو ببخشد،

وقتی تمام لبخندهایت را به گریه ها و خنده های عروسکی قرض داده ای ،

وقتی نگاه بلندت را به بستن چشم هایت در تاریکی سپرده ای ،

وقتی که دستانت را از دستانش می کشی وقتی که به دستگیری اش نیازمندی،

و گوشهایت را می گیری ، محکم ، و نمی خواهی صدایش را بشنوی ،

باز هم می خواهی او بیاید ؟؟....

او ....

همان که بیش از آنکه تو منتظرش باشی او منتظر توست ...

با همه بی لیاقتی ات منتظر تا بلند شوی و دستت را بگیرد  و از این مرداب با همه لجن هایش نجاتت دهد ...

و تو هنوز ساعت ها پشت ویترین مغازه ها می ایستی و می خواهی یک مدل زیبا پیدا کنی ، مدلی که شاید اصلا نخواهی بخری .... مدلی که اصلا شاید پیدا نشود ...

و تو هنوز ساعت ها پشت تلفن با کسی حرف می زنی که اصلا برایت مهم نیست ، بی آنکه هوس کنی یک بار صدایش کنی ...

تو هنوز هم که هنوز هست چشمت را بر این حقایق و بر حقیقت بزرگ عالم بسته ای ...

سنگ انتظار را برسینه می زنی ، و در زبان به زاری می افتی - اگر بیفتی - که بیا ... بیا من منتظرم ...

اما در دل به همین لجنزار دلخوش کرده ای و نمی خواهی بیاید ... از ته دل نمی خواهی بیاید که مبادا تو را از این رویای هزار ساله ات و از این مردابی که خیال می کنی بهشت است نجات دهد...

مهدی هنوز هم غریب است ،

این غریبه سالهاست منتظر توست ...

و تو هنوز هم نمی خواهی دستش را بگیری ؟؟!!!

|+| نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:40 |